
یک روز پیش از 2009
ظهر:

تصمیم می گیرم برای خوردن نهار به یک رستوران ایتابیایی بروم، منوی رستوران را که مرور می کنم نام بیش از 30 نوع پیتزا را در آن می بینم که انتخاب میان آنها کار واقعاً سختی است، از پیشخدمت کمک می گیرم و می پرسم که پیتزای مخصوص رستوران شما کدام است؟ پیشخدمت لبخند می زند و می گوید: آقا، پیتزاهای ما همه مخصوص است.
این پاسخ، کار را کمی سختر می کند،دوباره منو را مرور می کنم و باز از پیشخدمت که قلم و کاغذ به دست، منتظر سفارش من ایستاده، می پرسم که این پیتزای خوراک دریایی چیست؟ و او با حالت خاصی که قصد دارد اشتهای مشتری را تحریک کند شروع به معرفی پیتزای خوراک دریایی می کند؛ انواع صدف دریایی بعلاوه ی هشت پا و پنیر مخصوص. بعد درحالی که می خواهد پیتزای خوراک دریایی را به عنوان سفارش من یاداشت کند به او می گویم : ولی من پیتزایی با گوشت مرغ را ترجیح می دهم و بعد به سرعت به لیست نگاهی می اندازم و پیش از آنکه چیزی یاداشت کرده باشد پیتزای بوقلمون را انتخاب می کنم.
در حالی که در انتظار غذا نشسته ام، پیشخدمت می آید و تلویزیون بزرگی که آنجا است را روشن می کند، برنامه ی ويژه ای در رابطه با بحران اقتصادی جهانی در حال پخش شدن است، یکی از مشتری ها که مردی میان سال با موهای جو گندمی است در حالی که مشغول خوردن سالاد است تحت تاثیر برنامه می گوید: لعنتی، همه ی جهان را بهم ریخته اند.
در همان حال مرد دیگری که روی میز انتهایی نشسته و با لب تاپ خود مشغول است می گوید: همه اش از آمریکا نشات می گیرد.
مرد میانسال می گوید: شرکت های خودرو سازی در نوبت برشکستگی قرار گرفته اند.
- بحران به همه صنایع و شرکت ها سرایت کرده، شرکت ما هم که تجارت آهن آلات می کند وضع چندان خوبی ندارد.
- شما اهل کجا هستی؟
مرد در حالی که لب تاپ خود را خاموش می کند می گوید: من آلمانی هستم
مرد میانسال با لبخندی می گوید: من هم از اطریش آمده ام.
و بعد هر دو به زبان آلمانی شروع به صحبت کردن می کنند.
مدتی بعد پیش خدمت در حالی که پیتزای بوقلمون را به دست دارد می آید، با خود فکر می کنم که احتمالا رستورانها آخرین کاسبانی خواهند بود که بر شکست می شوند!
غروب:

هنگام غروب زمانی که به خانه می رسم ترجیح می دهم که ماشین را داخل پارکینگ نبرم، چون شب قرار است برای جشن تحویل سال برویم بیرون و حوصله ی آنکه سه طبقه پارکینگ را پایین و بالا بروم، ندارم، در حالی که سعی می کنم به سختی ماشین را میان دو ماشین دیگر مقابل مجتمع تجاری نزدیک خانه، پارک دوبل بکنم، مرد همسایه را می بینم که پشت ماشین ایستاده و با دست راهنمایی می کند.از ماشین بیرون می آیم و از او بخاطر کمکی که کرده تشکر می کنم، او می گوید که از اتومبیل من خوشش آمده و کلی چیز درباره آن می پرسد. به او می گویم که اگر به دنبال مدل چهار چرخ محرک آن نباشد می تواند به قیمت خیلی بهتری آن را بخرد. ولی می گوید که بدون چهار چرخ محرک، روی ماسه های ساحلی نمی شود رفت و در آن صورت چادری که از پشت اتومبیل باز می شود چه استفاده ای خواهد داشت!
بعد می گوید که البته او هم مثل هر سوئدی دیگر ماشین کوچک و جمع و جور را به این ماشین های بزرگ و شاسی بلند ترجیح می دهد ولی هر جا اقتضای خودش را دارد.بعد می گوید که اگر اینجا ماندنی شد یک ولوو شاسی بلند دست دوم از کشورش می خرد و با 1000 دلار هزینه با کشتی به اینجا حملش می کند.
می پرسم که مگر قرار است از اینجا برود؟ می گوید که با بحران اقتصادی موجود نمی داند که چه بر سر شرکتی که در آن کار می کند خواهد آمد، می گوید که دیگر طراحی های شرکت مهندسی معماری آنها از رونق افتاده.
میان صحبتهای ما، همسرش در حالی که در سالن آرایش را نیمه باز نگه داشته به او اشاره می دهد که بیاید.او می گوید: خودت که می دانی! موقع پول دادن اخضارت می کنند.
با لبخندی از هم جدا می شویم.
با خود فکر می کنم که وقتی صنعت ساختمان سازی از رونق می افتد تمام صنایع جانبی آن هم بی رونق می شوند.
شب:

شب، بعد از پایان خرید، با تمام عجله ای که به خرج می دهیم ساعت یازده و پنجاه و نه دقیقه به محل برپایی جشن سال نو میلادی می رسیم و هم زمان با ورودمان شمارش معکوس به یک می رسد. میان هیاهو و صدای جیغ و داد و موسیقی و رقص و آوازها راه باز می کنیم تا جایی برای ایستادن پیدا کنیم، در همین میان همکاری را می بینم که همین چند روز پیش از شرکت اخراج شد. زمانی که به دلیل بحران اقتصادی قیمت محصول در بازار جهانی آنقدر پایین آمد که دیگر درآمد نسبت به هزینه ها توجیح خود را از دست داد، تعدیل نیرو مثل خیلی از شرکتهای دیگر در شرکت ما هم در پیش گرفته شد.
با خود فکر می کنم که آغاز سال 2009 ، شادی و غم ، امیدواری و ناامیدی و نگرانی از آنچه در پیش است را همه با خود دارد.
صبح:

هر چه فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که انسان بی رحم ترین و بی منطق ترین موجود است که فقط همیشه ادعایی خلاف آن را دارد، آینکه خصوصیات برجسته ی انسانی زمانی که شما مثلا یک لوازم تحریر فروش هستید و حوزه قدرتتان همان فروشگاهتان است آشکار نمی شود، ولی وقتی شما مجبورید یک مملکت را رهبری کنید، خواه ناخواه آشکار می شود، آنوقت شما برای آنکه این خصوصیات ظریف و برجسته اتان خیلی به چشم نیاید برای بروز آن تاریخی را بر می گزینید که مناسبتی داشته باشد. مثلاً روز افتتاحیه المپیک را مثل حاکمان خوش طینت روسیه برای جنگ با گرجستان و یا ایام تحویل سال میلادی را مثل حکومت اسرائیل برای جنگ در غزه. تعجب از آن است که این طرفهای متخاصم در همه جای دنیا کی می خواهند بفهمند که معنی صلح چیست و این انسان ماندن است و همزیستی انسانی کنار هم است که هنر است. سال 2009 آمد و هنوز ما انسانها نتوانسته ایم امیدوار شویم که روزی در صلح و صفا زندگی کنیم!